مدتي است كه مشغول به كار شدهام..
از قبل فكر مي كردم كه اگر در هر پستي قرار است مشغول شوم بايد بهترين باشم كه لااقل لياقت و توانايي خودم را به خودم ثابت كرده باشم .. و ديگر هيچ.
كار در محيطي بزرگ و البته بي نظم بي ترديد سخت است سازماني كه در اولين گام سلسله مراتب در آن تعريف نشده، و پرسنل با بي نظمي و عدم برش كار مواجهند صرف وقت زيادي را ميطلبد.
به تازگي فهميده ام كه اجراي بسياري از تئوري هاي مديريتي نميشود گفت غير ممكن اما بيش از اندازه سخت است. فكر كنيد وقتي از پرسنلي به خاطر بي نظمي در ورود و خروج توضيح ميخواهم و او در بين حرفهايش متذكر ميشود كه قبل از اين دير تر هم حاضر ميشده و الان به خاطر و جود من زودتر بر سر كار ميآيد و به قولي منتي هم ميگذارد و ميرود.. شما فكر ميكنيد براي اين پرسنل نظم را چطور بايد تعريف كرد؟؟؟البته امروز سر وقت آمد!!
آيا بايد در همه امور كسي بالاي سرمان باشد تا درست انجام دهيم؟
يا در موردي ديگر چكي در وجه شركت به بيرون رفته اما نه كپي چك براي من آمده و نه امضايي از من گرفته شده؟!! يعني من حتي بايد دستگاه كپي شركت را هم زير نظر داشته باشم؟ بايد در اين شركت را تخته كرد نه؟
يا در موارد ديگر ميبينم كه پرسنل مقيد به رعايت ادب در مقابل پست هاي پايين تر از خود نيستند!! اينجا ديگر بايد چه تدبيري انديشيد؟؟
همه اينها راه دارد اما من تجربه كمي براي اين كار دارم اما لياقت حفظ پستم را هم دارم، ميخواهم بمانم و در سايت خودم نظم را ياد بدهم و همين طور رعايت سلسله مراتب.
اگر شما تجربه اي در اين زمينه داريد به من بگوييد!!

كتاب قلعه حيوانات به اتمام رسيد.
افكار ماركس و لنين وسرنوشت انقلاب روسيه و يا هر انقلاب ديگري در اين كتاب بسيار پررنگ بود. گويا مسيري مشابه از ابتدا براي همه انقلابها در نظر گرفته شده:
وجود يك قدرت مطلق (آقاي جونز) و اقتصاد ضعيف دولت مزبور(ورشكستگي آقاي جونز) و وجود يك جامعه طبقاتي ( انسانها و حيواناتي كه به بيگاري گرفته ميشدند )و انقلاب مردمي در پي آن (انقلاب حيوانات) شعار انقلابي جوامع مختلف براي مثال جمهوري اسلامي ايران (نه شرقي نه غربي جمهوري اسلامي) و در انقلاب حيوانات (چهارپاها خوب ، دوپاها بد) درگذشت رهبر مردمي انقلابها (درگذشت میجر پیر) روي كار آمدن ياران نزديك رهبران انقلابي و اختلاف نظر اساسي آنها مثلاً بعد از لنين در روسيه تروتسکی (سنوبال) استالین( ناپلئون) روي كار آمدند. نقش عمده سنوبالها و فريبكاري ناپلئونها. كنار گذاشتن سنوبال با هزار حيله و ترفند و به وجود آوردن خرافات در زمره آن. بعد از انقلاب وضع مردم آن چنان تغییر عمده ای نميكند. کم کم زمزمه های مخالفت و آشوب از گوشه و کنار شنیده می شود. سركوب كردن عمده مخالفين بود ( نُه قلاده سگ وحشی ) عدم پيروي از قوانين وعده داد ه شده اي كه كشورها براي بدست آوردن آن قيام كردند براي مثال حذف قانون شكنجه (و در قلعه حيوانات تجارت با انسانها)
در این شرایط است که "اخوان ثالث" دل آزرده فریاد می زند؛ من اینجا بس دلم تنگ است/ و هر سازی که می بینم بد آهنگ است/ بیا ره توشه برداریم / قدم در راه بی برگشت بگذاریم/ ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است....
مدام به اين فكر ميكنم كه باكسترهاي زيادي در جامعه مان ساكت و كاريند و ناپلئونهاي زيادي با هزار ترفند بر سر كار ميآيند و قوانين و اصول را بر حسب منافع خود تغيير ميدهند و به قولي نان را به نرخ روز ميخورند.
و باز خيلي اتفاقي تر به مسجد آن!!! البته اين ديگر كاملاً اتفاقي بود.. نميدانم به اين مسجد در اين گوشه شهر اصفهان دقت كردهايد يا نه ؟ كه كاش دقت نكنيد!
گنبد فيروزهاي مسجد شيخ لطف الله كجا و اين گنبدي كه به كونه خيار بيشتر مانند است كجا؟
گاه فكر ميكنم مسجد فيروزهاي شيخ لطفالله تازه ساخته شده و اين مسجد فرودگاهي قرنها قبل..

آيا فكر ميكنيد معماري كه در 4 سده پيش از اين چنين شاهكاري ميآفريند تنها به پول و عايده ماهانهاش فكر ميكرده؟؟ قدر مسلم است كه اينطور نبوده كه اگر عشقي پشت اين بنا نميبود اين اثر آنچنان دلفريب به بار نميآمد!
فراموش نميكنم روزي را كه با متر تماميه آن طاق نماهاي پل خواجو را اندازه گرفتم همه يكسان حتي اندازه سر سوزني اختلاف نداشتند جلل خالق!! پلي كه با هدف ايجاد يك سد بر رودخانه زاينده رود بنا شده! چه نيازي به اين همه ظرافت و كاشيكاري داشته؟؟

فراموش نكنيم حتي تا اوايل دهه 70 ماشينهاي سنگين از روي پل معروف سي و سه پل عبور ميكردند اما من شنيدهام در همان دوران پل فردوسي به علت ريزش و بازسازي، مدام بسته بود!! پلي كه شايد كمتر از يك دهه از عمر آن ميگذشت، درست نميدانم!
من معتقدم پشت هر يك از بناهاي ماندگار تاريخ ما فكري عميق جريان داشته!! ظرافتي كه اكنون كمتر در آسمانخراشهاي ما در جريان است..
ما براي نسلهاي بعد از خود چه ميراثي بر جاي خواهيم گذاشت؟ سد سيوند يا اين مسجد فرودگاهي!!!
برخي اساتيد در ابتداي ترم هر سال از علاقهمان پيرامون رشته تحصيلي خود سوالاتي كليشه اي ميپرسند و سر درد و دل همكلاسيهايمان باز ميشود كه چنين است و چنان.. جالب آنكه از 25-30 نفر اكثريت قريب به اتفاق اظهار بيعلاقگي خود را در قالب كلماتي زمخت و زوار دررفته همچون: نميدانيم علاقهمند شدهايم يا خير، نميدانيم از حال و روز خود راضي هستيم يا نيستيم، نميدانيم ميخواهيم ادامه تحصيل بدهيم يا كه نه! و غيره و ذلك اما مگر ميشود انسان خود نداند كه كجاي اين چرخه هستيست؟ خدا عمر دهد آنكه با قاطعيت بگويد : نه هيچ علاقهاي ندارم، نه متنفرم، نميخواهم در اين رشته فعاليت كنم و تكليف خود را روشن كند! و خود را از پا درهوايي به زمين خدا زند.. بعد از اين همه مدت اگر فرد رضايت خود را حداقل از رشته دانشگاهيش ( اين كه ميگويم حداقل به خاطر نظام آشفته سازماني و عدم تطابق تخصصهاي عاليه با سمتهاي تعيين شده است ) كه 4 سال با آن درگير است بدست نياورد ديگر بايد بگذارد و برود.
اين نارضايتي عموم كه مثل بختك بر جانمان افتاد ه و نميدانم ريشه در چه دارد در همه جا به چشم ميخورد..
چند روز پيش مقالهاي سوئدي ميخواندم تحت اين عنوان كه بر خلاف تصور عموم " ت ن" فروشان يكي از شادترين اقشار جامعه هستند.. باز هزار رحمت بر اين قشر زحمتكش جامعه كه به طور متوسط از جايگاه خود رضايت خاطر دارند و اگر ت ني ميفروشند با رضايت خاطر خدمت ميكنند!
مگر غير از اين است كه هر كسي در اجتماع تخصصي دارد و عدهاي ديگر نيازمند آن تخصصند؟

هفته پیش رو با کتاب خیلی زیبایی گذروندم راجع به كلام سازی و كاربرد زبان. این نوشته
نقدیست بر این کتاب از منظر من!
ایش اشتربه(Ich sterbe) این چیست؟ اینها كلماتی آلمانی اند، به معنی من میمیرم، اما از كجا چرا یكدفعه؟ صبر داشته باشید...
این كلمات از دوردستها باز میآیند، از اوایل این قرن ویك شهر آلمانی آب گرم باز میآیند(باز آمدن به معنی به خاطر آمدن)، اما در واقع این كلمات باز هم به زمان دورتری مربوط میشوند...اول نزدیكتر برویم اوایل این قرن- و برای اینكه دقیقتر باشیم، سال 1904- در اتاق هتلى در یك شهر آلمانی آب گرم، مردى در حال احتضار از جایش بلند شد. روس بود نامش برایتان آشناست: چخوف؛ آنتوان چخوف.
چخوف می دانید كه پزشك بود. سل داشت و اینجا، به این شهر آب گرم برای معالجه آمده بود اما در واقع، همانطوری كه به دوستانش گفته بود، با همان طنزی كه در مورد خودش به كار میبرد – و در نهایت فروتنی و افتادگی كه در او سراغ داریم- برای سقط شدن آمده بود. به دوستانش گفته بود: میروم آنجا سقط شوم.
پس پزشك بود و دم آخر، در حالی كه كنار تختش، یك طرف زنش بود و طرف دیگر یك پزشك آلمانی، از جایش بلند شد، نشست و گفت، نه به روسی، نه به زبان خودش، بلكه به زبان دیگری، به زبان آلمانی، به صدای بلند و تلفظ صحیح گفت: « ایش اشتربه» و مرده، دوباره سر جایش افتاد..
مرا میكُشد، میبردم، میكوشم خودم را نگه دارم، به آن چیزی كه آنجا از لبهى تخت بیرون زده چنگ میزنم و سفت میچسبم.آن برجستگی..سنگ، گیاه، ریشه، كلوخ..قطعه زمین بیگانه..زمین سفت: ایش اشتربه.
شما هم مثل من میدانید كه این كلمات به چه برمیگردد.هیچ كس بهتر از شما نمیداند از چه حرف میزنم.به همین دلیل است كه آن را به شما میگویم: ایش اشتربه
به شما. به زبان شما. نه به او كه همانجاست، نزدیك من، نه به زبان خودمان. نه با كلمات بیش از حد ملایم خودمان، كلمات لطیف؛ كلماتی كه از بس از آنها استفاده كردهایم ضعیف شدهاند؛ از بس كه در موج خندههامان پیچیده شدهاند؛ همان موقع كه از زور خنده بی هیچ نیرویی خود را رها میكنیم..آه بس كن، دارم میمیرم..كلمات سبكی كه از فرط هیجان زندگی و شادی زیاد در زمزمههایمان میگفتیم، در آه كشیدنهامان ابراز میكردیم...من میمیرم.
یا در گذر از عشقی مجازی: عزیزم چه میگویی، نمیدانی داری چه میگویی، بین ما « من میمیرمی » وجود ندارد. فقط « ما میمیریم» هست..اما این اتفاق برای ما نمیتواند بیفتد، نه برای ما، نه برای من..خوب میدانی وقتی همه چیز را سیاه میبینی، وقتی در لحظات ناامیدی به سر میبری، چه طور خودت را گول میزنی...و تو میدانی، ما میدانیم، من و تو، همیشه دیدهایم چگونه بعداً همه چیز درست میشود..و اینها كلماتیست كه مدام با خود تكرار میكنیم ..خب،خب، بله، صدایت را میشنوم اما خودت را خسته نكن اینطور عصبانی نشو ، سعی كن بخوابی، آرام باش...
نه، كلمات ما بیش از حد نرمند كلمات ما هرگز نمیتوانند از آنچه كه اكنون بین ما باز میشوند و گسترش می یابد، عبور كنند...یك گشایش عظیم، كلماتی متراكم و سنگین كه هرگز هیچ موج شادی و لذتی را نپیمودهاند، هرگز نبضی را به تپش نینداختهاند، نفسی را مرتعش نكردهاند..كلمات كاملاً صاف و سفت.
از سالها، ماهها و روزها پیش، از ازل، آنجا بود، پشت سرم، این پشت جدانشدنی از من..و حالا یكدفعه، درست با همین دو كلمه (Ich sterbe) ، به تندی از او جدا میشوم و با تمام قامت برمیگردم...میبینید:پشت سرم اكنون در جلوی رویم قرار گرفته است. چیزی هستم كه باید میبودم.بالاخره همه چیز منظم شد:ایش اشتربه.
با این كلمات برنده، با این تیغ خوش ساخت كه هیچ وقت به دردم نخورده و هیچ كُندش نكرده، زمان را جلو میاندازم و خودم به همه چیز خاتمه میدهم...ایش اشتربه
كتاب كاربرد كلام
ناتالی ساروت ، ترجمهى دلارام ارژنگ
گردنبد فروهر به گردن ميآويزد و به ميراث 2500 سالهاش افتخار ميكند بيآنكه شناختي از تاريخ و فلسفه آن داشته باشد.
از نظر من نديدن واقعيات و پنهان كردن آن در پشت ميراث چندين هزار ساله چيزي جز فرار از تاريخ بعد از اسلام و عربزدگي نيست!(كه نميدانم چرا همه اين تاريخ را از زمان هخامنشيان به بعد ميدانند و غافل از 5000-6000 سال قبل هستند البته اين فرهنگ موجبات فخر را نيز به دنبال دارد و من منكر نميشوم) بدين صورت فرهنگ به يك ضد فرهنگ تبديل ميشود.
باز هزار رحمت بر چنين مردماني..
در آن روي سكه ما با سوسياليسم فرهنگي مواجه هستيم. عكسهاي تايتانيك نقش بسته بر لباس
و ماركهايي كه ما بدون دانستن حتي معاني آن ميپوشيم نمونه بارز آن است..
من معتقدم هيچ زمان نميتواند يك شرقي به يك غربي (و بالعكس ) تبديل شود..فلسفه تاريخ ما از ابتدا مثل دو خط جدا از هم ميمانده! اين نكته به طور كامل در تاريخنويسي ما نيز به چشم ميخورد.. مورخي كه در زمره امور شاه را الگو قرار ميداده و هميشه اگر به سير تاريخ در كشورمان نگاهي بكنيم بزرگترين مورخين و ايرانشناسان خارجي بوده اند. و اكنون هم بعد از طي اين سالها و حتي پيروزي انقلاب مشروطه باز هم در نوشتن تاريخ خود گاه اغراق و گاه كم لطفي و آنچه كه عيان است به راست نگارده نميشود.
و برعكس مورخين اروپا به خصوص بعد ازسدههاي مياني همه از دل مردم و مورخيني مردمي بودند. من به دنبال چرايي اين حوادث و سير انديشهها نيستم، و سواد تحليل آن را نيز ندارم هر چند هم كه بسيار به ندرت به چشم ميخورند و هدف از نوشتن اين مقاله فقط تخليه افكار پيرامون خود و جوابی بر سوال یکی از دوستان بود و فاقد هرگونه ارزش دیگر است..تمام یک رابطه از احتیاج شروع میشود..
احتیاج به داشتن یک همراه، داشتن یک همفکر، مالک شدن بر یک دختر/ پسر زیبا، احتیاج به پول، ام م م داشتن چیزی که در کشور ما تابو است!! ، احتیاج به کسی که عامل موفقیت مان شود! و دیگر... هیچ!!
اگر اشتباهی در زندگی من رخ داد مقصرش خود خود بودم، چون نتوانستم احتیاجاتم را از هم تمیز دهم. در هر فصل زندگیم احتیاجی بر من غالب میشد که از عهده آن شخص خارج بود (شکر که نیازمالی هیچگاه، نیاز غالب من نبود). در این اوضاع بود که دیگری جایگزین دیگری میشد و اکنون!! این منم ...
خیلی یاد گرفتم..
بسیار شناختم..
انسانها را ارزان فروختم..
باعث رشد دیگران شدم و خود نیز رشد کردم..
دیگر نمی خواهم کسی بیاید که صباحی بعد خود بیرونش کنم! نمی خواهم بغض، اشک و آه ببینم، برایم دیگر تحملش سخت.. اجازه نخواهم داد به خود، آمدنی را راه دهم که فردا روز درمانده شوم از وی!
بیا پیش من بنشین..اما فاصله ات را رعایت کن..تا خود را بشناسم به ثبات برسم و یگانه شوم برای خود.. برای تو!
زمان می خواهم..
دراز میکشم و به نجوای حسین گوش میدهم...
به کفر من نترس، نترس کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمیدانم های خود ایمان دارم!
وقتی به سرتاپای زندگی نگاه می کنم نقطه های زیادی هستند که با به یاد آوردنشون از خود منزجر می شوم، اما همچنان در انتظار صبح فردا روز می مانم!
آدم باید چقدر مسخ شده باشد که به خودشم نارو بزنه
میگه: میدونی چند بار فیلم خدمتکار.... رو دیدم؟ از وقتی فهمیدم چقد دوسش داری!
میگم: میتونم حدس بزنم..
میگه: 1 بار 2 بار 3 بار....چند بار؟؟
از بالا به پایین با نگاهم براندازش میکنم.. موهایی آشفته، صورتی پر چین، لاغر ، زیبا، اندامی بلند و اندکی ماهیچه ای،..و کفشهایی ابلغ.. دستاری بر کمر می بندد و از دردی رنج می برد،
دردی که من باعث آنم!
پ.ن: روزه گرفتن به من نیومده، 2 روزیه که بدجور مریض شدم! گویا چشم زخمی هولناک مرا در برگرفته!
سیلام سیلام..
خیلی وقت بود آپ نکرده بودما!! آخه دو تا اثاث کشی پشت سر هم داشتیم.. بسی خسته شدیم!! در عوض این خونه جدیده کلی مدرنه!!
طوریکه من و شری به اتفاق تصمیم گرفتیم کلی پارت *ی بگیریم.. البته ما فقط میتونیم خوب حرف بزنیم!
راستی شری برگشته..البته فقط یک ماه میمونه!!همینم غنیمته نه؟
من کلی روحیه گرفتم.. البته بعضی وقتام هوا طوفانی میشه فجیع از بس که غر غروو ا
پروسه طراحی هتل هم به خوبی پیش میره البته یه کمی ترجمه این رفرنسا وقت گیر پس میشه گفت به خوبیو کندی پیش میره..!
بیشتر وقتم یا پژوهشکدم یا هتل ( اینم از نیلو خانم موفق..)![]()
راستی اگه کسی میتونه راجع به Imperial suite ها اطلاعات به من بده کلی ازش ممنون میشم!
بعداً بیشتر مینویسم..
فعلاً
اصن چه معنی داره من تو این سن و سال قلمم این همه از ناراحتی بنویسه!!![]()
بسی خوشایند نیست برایمان!
از امروز تصمیم گرفتیم بی خیال هر آنچه هست شویم و جرز دیوار نیز برایمان خنده دار بنماید!![]()
زین پس خود را به خریت میزنیم تا نگویند دیدی سیاه داریم!!![]()